پناه بردم به تنها سرمشق یک رنگی
کتاب فارسی ، اول آدابستان
که برد ما را بر در آستان
دنیای با وفا!!!
روزگار غریبی است !
خیلی هم غریب است ! من جای زمین بودم تا حالا از سنگینی این بار گناه بنی بشر و نگاه های غضبناک خالق هستی که سنگینی آن هم نهایتی ندارد ؛ کمر خم کرده بودم و شکسته بودم و به قولی منفجر شده بودم !
اما این دنیای با وفا و این زمین سرسخت که در عین وفاداری انسان ها صرف بی وفایش می خوانند- از بد عهدی های گاه و بی گاه خودشان- همچنان راست ایستاده و ما را بر دوش رنجور خویش خاضعانه حمل می کند و نزد خدا نیز برای ما طلب عفو و فرصت می کند تا شاید ای ی ی ی به خود آییم و دور و بر خود را ببینیم !
امروز هم روزی مثل بقیه روزهای گذشته که ما ثانیه به ثانیه اش را به اسم گذر زمان از جلوی چشمانمان رد می کنیم و بی محابا و بی شرم از همین گذر زمان ساده با چشمانی حریص و زبانی که از فرط طلب شهوت و قدرت از کناره های لب هایمان بیرون زده ، نگاهش می کنیم!
نسیم روحبخش عطوفت و مهر و رحمت حتی ذره ای نیز بر ما نمی وزد!
تیرهای داغ و سنگین آتش آفتاب سوزناک تابستانی یک یکمان را نشانه رفته اند !
همه چیز متوقف می شود ، هیچ کس مدعی انجام عمل مثبتی نیست چون هوا گرم است ! چون آفتاب سوزان است! چون زمین به جای آب از آن آتش بیرون می جهد و با سرعتی بالا پس از لمس پوست لطیف این همه زاهد و پارسای انسان! به سوی آفتاب و آسمان مرجعش عروج می کند!
اما طمع و شهوت و قدرت!!! برای اینان هیچ وقت نامناسب نیست!!!!
همواره وقت هست! حتی اگر خود جهنم زبانه های آتشش را حواله یمان کند!
با زهم به وفای دنیا!
شاید اگر ما انسان ها از خاک نبودیم این همه شفاعت مان نمی کرد این زمین خدا!
اما صد حیف که ما به سوی راهی می رویم که عاقبت زمین نیز یارای هوس پرستی های ما را نخواهد داشت!
به راستی چی شد آن روحی که خدا در ما دمید!؟
...
| .::مطالب پيشين::. |